تبليغاتX
خانه دوست کجاست؟؟؟
میگن جمعه ها دلگیره ولی نمی دونم چرا الان که ۵ شنبه هستش اینقدر دله من گرفتس. اونجور آدمی هم نیستم که کنج خونه بشینم و اگه ببینم توی خونه کاری نداشته باشم سریع یه برنامه جور میشه میزنم بیرون، ولی امروز از صبح یه جوری سر خودمو گرم کردم ولی الان که غروب شده دیگه کم آوردم، اولین کاری که می کنم به عمو میتی زنگ میزنم ببینم پایه عشق و حال هست که میبینم رفته خونه مادربزرگش، بعد به سعید زنگ میزنم میبینم که اون داره واسه خودش توی باغ عشق و حال میکنه و بهم گفته که آدرس یه کافی شاپه باکلاس رو از دوستای باکلاسش بگیره و دوتایی با هم بریم تا هم مشت محکمی باشه بر دهان عمو میتی و هم کسب تجربه در مواقع ضروری!......... بعد از اینکه سعید هم جور نشد یه خورده به مغزم فشار می یارم ببینم کسی موند که بهش زنگ بزنم یا نه؟ (عمه مهدی فلاح؟) (مریم خانم؟:دی) .............. در همین حال تفکر بودم که داشتم با موبایلم ور می رفتم و نا خوداگاه رفتم در قسمت پیکچر و شروع کردم به نگاه کردن عکسای قدیمی ... اون موقع ها که همه کناره هم بودیم و به یاد هم ... به هر عکسی که نگاه می کردم منو با خودش می برد همونجا........ از عکسای دانشگاه ، خونه کوثر ، تحویل پروژه با لپ تاپ برنا ، تولد پریچهر و مینا ، آش شعله ، تصادف ، عروسی ، مسافرت ، پارک اردکانی ، کریم ، امامزاده ، تولد و ... سایه روشنهای بخشی از زندگیم بود و یک علامت سوال بزرگ در آینده ؟ با دیدن اینها و احساس گلو دردی که به وجود اومده و در کنارش آهنگ غمناکی که داره از ماهواره پخش میشه باعث میشه که بیخیال این کار هم بشم و برم ......

 

ولی کاش می شد آدما بعد از ازدواجشون دوستای قبل از ازدواجشون رو فراموش نکنن.

ماه رمضان داره می یاد، هر چند که اعتقاداتم داره سست میشه ولی روزه سرجاشه، واسه هم دعا کنیم.

نوشته شده توسط عباس | پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت 21:36 

                                             رای ما رو دزدیدن/ دارن باهاش پز می دن

روز ها ميگذرند ... لحظه ها از پي هم ميتازند ... 

وگذشت ايام، چون چروکي است که برچهره من ميماند

روزهاميگذرند، که سکوتي ممتد، برلبم ميرقصد

قصه هايي که زدل مي آيند، زيرسنگيني اين بارسکوت 

بي صداميميرند. 

روز ها ميگذرند ...

لحظه ها از پي هم ميتازند ...

 

 

< هر وقت می خواستم آپ کنم قبلش یه اتفاقایی می افتاد، اون از بعد عید بعدشم ماجرای کودتا پیش اومد که هنوز هم نتونستم هضمش کنم >

< غارتگرانه شادی گویی که در کمینند، تا سر زند ندایی، یکدم نفس بگیرند >

< تردید نکن سپیده سر خواهد زد/ خواب از سرمان دباره پر خواهد زد/ تردید نکن کسی ز نسل خورشید/ بر ریشه خشک شب تبر خواهد زد >           (مستان- همای)

 

نوشته شده توسط عباس | پنجشنبه 1 مرداد1388 ساعت 18:9 

عیدتون مبارک

 

سین اول سلام؛ سلام به بهار و باران و یاران، سلام به پاکی چشمه ساران

سین دوم سحر؛ سحر که مرغ می خواند، سحر که آوازش را سپیدار بیدار می داند.

سین سوم سادگی؛ ساده باشیم مثل بنفشه کنار جوی با پاکی هم کاسه باشیم

سین چهارم سرود؛ سرود شقایق و شعر و شور، سرود پرواز به دور

سین پنجم سپید؛ دستمان سپید، قلبمان سپید، مثل پرنده ای که به آسمان پرید

سین ششم سفر؛ سفر کنیم با سیمرغ و صبح و شکوفه ی سیب، به سرزمین آب و نسترن و نی

سین هفتم سلام؛ دوباره سلام، سلام به صبح و سپیده و سحر، سلام به پرواز و پر

 

 

<< به خاموشی ما منگر که ما معدن رازیم * فلک بشکست بال ما را وگرنه اهل پروازیم >>

<< هر نفس همره عشق باشید و پر از عشق و امید *** عیدتان مبارک*** >>

 

نوشته شده توسط عباس | شنبه 1 فروردین1388 ساعت 20:20